یاد اون روزها بخیر!!!
در کوچه پس کوچه های غریب شهرهای کوچک و بزرگ گم شده اند! حتی عده ای هستند
روستایی تبار و پا گرفته در کوچه پس کوچه های صمیمی و گلی روستا ولی اکنون در
محاصره فرهنگ نه چندان زیبای شهرنشینی ، روستایی بودنشان را انکار می کنند!!! چرا؟ !
اصلا مهم نیست! من در این مطلب قصدم پرداختن به شخصیت آبرنگی این عده ی اخیر
نیست من راستش کمی می خواهم با شهر رفته های روستایی تبار درد و دل کنم ! همین!
شماها مثل من نمی شود گاهی دلتان برای روستایمان تنگ شود ؟ برای مردم عزیز و
خونگرمش ، برای کوچه های گلی و بازیهای محلی و قدیمی اش ؟بزرگترها با شما هستم
شما دلتان برای بازی شیرین دو پله ی جلوی خانه مرجوم مشهدی جعفرقلی رحیمی تنگ
نمی شود؟ اهای به شهر رفته های غریب شده! شما دلتان برای بازی هیجان انگیز میدان
فوتبال شرق روستا تنگ نمی شود؟ شما دلتان برای لباسهای محلی زنان و مردان در مجالس
شادی و شیون تنگ نمی شود؟ شما دلتان برای کوه رفتنهای جمعه ها تنگ نمی شود؟ شما
دلتان هوس نمی کند گاهی درون کتریهای سیاه با هیزم های خشک صحرایی ( چشگیرونی )
چای دم کرده و نوش جان کنید؟ با شما هستم شما گاهی دلتان تنگ نمی شود برای بازی
توپه چوق در محل زمین مرحوم حاج احمد آقا محمودی ؟ شما خداوکیلی دلتان برای بازیهای
کرجم و کلاه پرک و چال چال و گال چوق و گال زو و علداد و هفت سنگ و ... تنگ نمی شود؟
شما دلتان تنگ نمی شود برای سحرهایی که بوی دود چاله های آتش مادرانتان خانه را پر
میکرد و بلافاصله پدر ، دستگیره بدست قوری چای را روی منقل آتش صبحگاهی جابجا
می کرد ؟ شما دلتان تنگ نمی شود برای بگو مگوهایی که برای خوردن سرشیرهای شیر
شب گذشته با خواهر وبرادر و احیاناً پدر و مادرتان داشته اید؟ شما خدا وکیلی دلتان تنگ
نمی شود برای نان پختنهای مادرانتان؟ شما دلتان تنگ نمی شود برای بازیهای زمستانی و
مخصوصا لیزلیزیهای (سرسره)در دربقذی و دره بیژگون؟ شما دلتان تنگ نمی شود برای شب
به کوه ماندنهای خاطره انگیز؟ شما دلتان برای شب نشینیهای زمستان تنگ نمی شود؟ شما
دلتان برای صحرا و شب های خاطره انگیز روستا و شیطنت های مجار و غیرمجاز !جوانی در
روستا تنگ نمی شود؟ شما دلتان برای گذشته تان تنگ نمی شود؟
شما دلتان تنگ نمی شود ..!







دوستان برای ارسال مطلب و عکس