خویگان سالهای 1360تا 1380! "" قسمت اول ""
همه ما گاهی به خاطراتمان سر میزنیم و گاهی از لب تاقچه خانه مان قاب عکس یادگاری و
یا یادبود پدر و مادر و خواهر و برادر و دوست و ... را برمیداریم و با نگریستنی عمیق به آن
تصویر تلاش میکنیم خاطرات کمرنگ شده را دوباره به باد بیاوریم .گاهی از این یادآوری شادی
و هیجان خاصی به ما دست میدهم و گاه اشک تلخ اندوه از چشمانمان سرازیر میشود.
هدف من این است که به خواننده این مطلب ذهنیتی بدهم که بتواند زمانی بین 20 تا 25 سال
پیش رو به خاطر آورد و یا اگر از اهالی نسل جدید است و چیزی به خاطر نمی آورد بتواند از
مطالعه این نگاشته ها شرایط زندگی در آن زمان را تجسم کند!
زندگی روستایی شبیه به زندگی من و خانواده ام در بیش از 20 سال پیش در همسایگی
چشمه مقدس نظرگاه!
به خوبی یادم می اید که در روزگار کودکی ونوجوانی در حاشیه شرقی روستا در کنار حمام
عمومی آبادی خانه ای بزرگ و گلی داشتیم!
خانه ای در همسایگی مردمانی زحمتکش و رنج دیده ! مردمانی از زن و مرد غیرتمند !
همسایه های خوب ما ! یادش بخیر مشهدی مراد قاسمی که بعدها خانه اش را به مشهدی
قجر سوادکوهی فروخت و به غرب روستا اسباب کشی کرد. همسایه دیگرمان مشهدی
حسین آقا کریمی و همسر محترمش که من از طفولیت در كنار این زن و مرد مهربان بودم و
در واقع قسمتی از رشد و زندگیم مدیون زحمات این زن و مرد دل پاک هست که هر دو به
رحمت ایزدی پیوسته اند و اکنون در منزلشان پسر بزرگ خانواده زندگی میکند. خدا رحمتشان
کند. همسایه دیگرمان مرحوم نوروز بود که همسایه دیوار به دیوار چشمه نظرگاه بود و با
همسرش زندگی میکرد. او و همسرش نیز به دیار باقی شتافته اند و از خانه اشان اثری باقی
نمانده است.
بگذریم ... آب لوله کشی نبود ،برق نبود . گاز و تلفن هم که نبود ؛ عصر که میشد من معمولاً
مامور آوردن آب به خانه میشدم . یکی دو تا قمقمه کوچک بر می داشتم . ازجمله قم قمه
پلاستیکی سبز کوچکی که برای خنک نگه داشتن آب به تنه آن گونی نخی دوخته شده بود!
به چشمه میرفتم . چشمه نظرگاه عصرها غلغله بود ؛دخترها و خانمها اکثریت تعداد حاضران
را داشتند.عده ای ظروف خانه را برای شستشو آورده بودند و عده ای آمده بودند آب
ببرند.گاهی آوردن یک ظرف آب از چشمه ساعتی وقت مرا میگرفت. یک ردیف درخت تنومند
بالابلند بید به صورت نیمدایره با فاصله چند متراز چشمه و از یکدیگر چشمه را در برگرفته
بودند.در کنار این ازدحام ، عده ای بی توجه داخل بقعه گلی کوچکی که در کنار دیوار مرحوم
مشهدی نوروز و در سمت چپ چشمه قرار داشت شمع روشن کرده و از ته دل آرزوهای
خویش را درخواست میکردند. مشتریان این بقعه نیز اکثراً زنها و مخصوصاً خانمهای جوان
بودند.
خوشا وقتی درون بقعه ی بخت دلی با نور شمعی میشه خوشبخت
ما صاحب یک حیاط بزرگ که تخته سنگ بزرگی تقریبا در وسط آن قرار داشت بودیم . در حیاط
نسبتا بزرگ و آبی رنگی از جنس آهن داشتیم که به محض باز شدنش به دالان بلند و گلی
ساختمان می رسیدی . سمت راست این دالان ( که فکر میکنم حدود 30 متر وسعت داشت )
یک قپان ( ترازوی شاهین دار قدیمی _ که حکم باسکول امروزی را داشت) از سقف آویزان
بود. از این قپان برای توزین گوسفند و کیسه های گندم و جو ... استفاده میکردیم.
به محض خروج از دالان و ورود به حیاط روبرویت یک ساختمان گلی و خشتی پدیدار میشد که
تقریبا در تمام امتداد جنوب حیاط کشیده شده بود.یک در چوبی دولنگه با ابعاد تقریبی 1.5 در
2 به رنگ آبی داشت که زنجیری چند حلقه ای با قلابی فلزی این دو لنگه را به قسمت بالای
چهارچوب در وصل میکرد. وارد که میشدی یک نشیمن نسبتا بزرگ داشتیم که در اطراف آن
چند تاقچه در دل دیوار تعبیه شده بود و اثاث معمول زندگی در درون انها قرار میگرفت. سمت
چپ نشیمن، اتاق پستو قرار داشت با دری فلزی با ابعاد یک در یک ونیم که به رنگ
الومینیومی رنگ شده بود و قسمت بالای آن مشبک بود. در اتاق پستو که در کمرکش دیوار
شمالی آن شیشه ای بزرگ در حکم پنجره قرار داده بودیم اقلام غذایی نظیر ماست ( درون
ظرفهای باند سفالی موسوم به چاردستی) و نان و مایحتاج دیگر زندگی را نگهداری میکردیم.
به محض ورود از دالان به حیاط ، سمت چپ خود مغازه خواروبار فروشی ما قرار داشت که
آنهم در چوبی به اندازه در ورودی خانه داشت با این تفاوت که این در رنگ نخورده بود .
در ادامه به زودی به خانه تنوری و تنور زمینی ویژه پخت نان محلی خواهم پرداخت :
دوستان برای ارسال مطلب و عکس