باران تو فقط بیا!
امروز درنبودنت کمی برایت نوشته ام! تقدیم می کنم به حس زیبایی که در لابلای شاخه های
درد و تردید اسیر شده است! تقدیم به تو! به باران!
سلام باران!تو چرا این همه راه را از ته آسمان،آن هم با این سرعت و شدت خود رابه سر و
کول زمین بی مهر آدمها می کوبی! تو اصلا چرا اینجایی؟
با تواما،با من حرف بزن! بیا باران!بیا با هم کمی حرف بزنیم!بیااینجا کنار من بشین!
روی همین سنگفرشهای تلخ و سرد کنار جاده رو به جنگل!
اینجا درست مسیر خانه من است! من در کلبه چوبی کوچکی در دل جنگل زندگی می کنم!
در میان عروج ساده و صمیمی مه غلیظ صبحگاهان! کمی بیا کنارم بشین !
راحت باش! باران ! راستی می دانی من دلم چه می خواهد؟!

راستش دلم می خواهد وقتی میخواهی بباری ، قبلش مرا صدا کنی!دلم می خواهد تن تشنه
من اولین کسی باشم که تو در آغوش می گیری! اصلا هوس کرده ام خودم را نذر قطره های
حضورت بکنم !من بدجوری گاهی تشنه می شوم ،گاهی کمی مرا با خودت ببر تا جایی دورتر
از این زندگی !گاهی دلم کمی برای زندگی نکردن تنگ می شود!
می دانی من برای با تو بودن حاضرم سند زنده بودن و زندگی کردنم را در آتش بیندازم!
تو بیا من خودم با دست خودم نفسهایم را به زندان می برم! تو بیا! من باتو باشم!
چشمانم نذر گامهایت و نفسهایم فرش راهت!
باران ! تو بیا! من با دست خودم ، خودم را قربانی میکنم! تو بیا! فقط گاهی !فقط کمی!
اصلاً فقط یک مرتبه! ولی بیا! جان من بیا!
دوستان برای ارسال مطلب و عکس